سيراب و گرسنه!

كار گره خورده است. جبهه تبليغات و جنگ رواني مسموم، از جبهه جنگ نظامي سبقت گرفته است. آدم ها به سادگي خريد و فروش مي شوند و آنگاه در درون جبهه خودي خلل مي افكنند. امام به خدا شكايت مي كند از مردمي منافق و سست عنصر كه «متاعي كم بهاتر از قرآن در ميان آنها نيست اگر حقايق آن گفته شود و متاعي گرانبهاتر از قرآن نيست اگر تحريف شود.» (51) به ياد تفسير پيامبر مي افتد از آيات آغازين سوره عنكبوت. «يا علي! تو با فتنه گران مي ستيزي، با بدعتگزاران و مخالفان امر ولايت و... محاسن تو از خونت خضاب خواهد شد پس از نبرد با ناكثين و قاسطين و مارقين. بشارت باد بر تو شهادت»!
به جهاد فرا مي خواندشان. كوتاهي مي كنند، بهانه مي آورند، ديگر همراهي نمي كنند در حالي كه بينشان اختلاف و سرگشتگي لانه كرده است. ياد شهيدان مي كند؛ يادتان به خير عمار، ابن تيهان، ذوالشهادتين، مالك! كه بر سر شهادت پيمان بستيد... اشك امانش نمي دهد. «آه از برادرانم كه قرآن را خواندند و استوار داشتند... به جهاد خوانده شدند و اجابت كردند و به پيشواي خود اعتماد ورزيدند و او را پيروي كردند. جهاد، جهاد بندگان خدا.» (61)
و آن هفته به پايان نرسيده بود كه صبر علي و وعده الهي با هم به سر آمد. پيمانه مشيت الهي و علوي يكجا پر شده بود. سر به مناجات برداشت «خدايا با اين مردم طبق سنت پيامبر رفتار كردم اما بر من ستم كردند... من از آنها خسته ام و آنها از من... خدايا پيامبر تو اين وعده را به من داده كه هر زمان از تو درخواست كنم، مرگ مرا برساني. اللهم وقد رغبت اليك في ذلك.» چه شهادتي، شيرين تر از عسل و گواراتر از آب «به خدا قسم با شهادت چيزي بر من وارد نشد كه آن را ناپسند شمارم. من جز تشنه اي كه شب هنگام ناگهان به آب رسد، و جوينده اي كه يابد، نبودم.» (71)
حالا وقت رفتن است. دخترم! هرگز بر سر سفره اي با دو خورش نشسته ام. شير را بردار و نمك را برگذار- دو سه لقمه بيشتر افطار نمي كند- مي خواهم هنگام مرگ، شكمم گرسنه و خالي باشد... آيا به اين بسنده كنم كه گويند اميرمؤمنان است و در ناخوشايندهاي روزگار اسوه و شريكي براي آنان باشم.
... و سري چنين سودايي كه مي شكافد، فرياد شيداي بي قرار به آسمان برمي خيزد؛ بسم الله و بالله و علي مله رسول الله. فزت و رب الكعبه.